چهارشنبه سیزدهم دی 1385

تفاوت تبادل فرهنگی با تهاجم فرهنگی

تهاجم فرهنگي با تبادل فرهنگي متفاوت است. تبادل فرهنگي لازم است و هيچ ملتي ازاين  كه معارفي را در تمام زمينهها‌‌‌ ـ از جمله فرهنگ و مسايلي كه عنوان فرهنگ به آن اطلاق مي شود ـ از ملت هاي ديگر بياموزد، بي نياز نيست. در هميشه تاريخ همين طور بوده و ملت ها در رفت و آمدهايشان با يكديگر، آداب، زندگي، خلقيات، علم، لباس پوشيدن، آداب و معاشرت، زبان، معارف و دين را از هم فرا گرفته اند. اين مهم ترين مبادله ملت ها با هم بوده كه ازتبادل اقتصادي و كالا مهم تر بوده است.

ما ايراني هستيم؛ بايد بگرديم همان چيزي را كه متعلق به خود ماست، پيدا كنيم. البته اين به اين معنا نيست كه زيبايي هاي ديگران را ياد نگيريم. انسان هر چيز خوب و زيبايي را از ديگران مي آموزد، ولي خوب است آن را در فرهنگ خودش حل كند و از آن استفاده كند. من يك وقت كه پيرامون فرهنگ صحبت مي كردم، گفتم: گرفتن فرهنگ ديگران ايرادي ندارد، منتها همان طور كه جسم انسان، عنصر خارجي را دو جور

 مي گيرد، فرهنگ ديگران را هم  دو جور مي شود گرفت. يك وقت هست كه انسان يك غذايي را كه ويتامين هاي گوناگوني در آن هست مي خورد، با بزاق دهانش مخلوط مي كند و به داخل معده مي فرستد. معده انسان آن مواد لازم را كه با بدنش مناسب است،‌مي گيرد و مواد زايد آن را دفع مي كند. اين گرفتن سالم است. يك وقت هم هست كه يك نفر را مي خوابانند، دست و پايش را هم مي بندند و يك آمپولي را كه خود او نمي خواهد، در بدنش تزريق مي كنند. اين يك جور گرفتن مواد بيگانه است كه با آن قبلي يكسان نيست. حالا اگر آن كسي كه به بدن تزريق مي كند. يك طبيب دلسور و علاقه مندي بود، مي گوييم روي چشم، ولي اگر دشمن بود، ‌تكليف چيست؟

الان ما داريم فرهنگ بيگانه را متاسفانه اين طور، مصرف مي كنيم؛ يعني يك چيزي را همين طور به بدن ما وصل كرده اند و تزريق مي كنند؛ ما هم هيچ عكس العملي انجام نمي دهيم. آن وقت همين كه گفته مي شود تهاجم فرهنگي، يك عده اي خيال مي كنند طرف قضيه آن ها هستند. حال اين كه تهاجم فرهنگي از طرف غرب و از طرف دشمن است و ما بايد بيدار باشيم.

به دشمن كه نمي شود گفت آقا دشمني نكن! طبيعت دشمن، دشمني است. من و شما بايد بيدار باشيم و نگذاريم دشمني كند. بله، ما اگر در معلومات غرب چيز مناسبي را يافتيم. مثل يك انسان سالمي كه مي نشيند غذايي را مي خورد، خويش را جذب مي كند و بدش را دفع مي كند، بايد خوبش را بگيريم و جذب كنيم. يعني همان طور كه يك موجود زنده، با عامل خارجي برخورد مي كند.

چرا بايد فرهنگ بيگانه را اين گونه به ما تزريق كنند؟ در حالي كه ما خودمان مي توانيم آن چه را كه مناسب است انتخاب كنيم، ولي امروز عكس اين است. منتها با سوزن تزريق نمي كنند، بلكه با راديو و تلويزيون و كتابچه. مُد و مجله و تبليغات و جار و جنجال تزريق مي كنند.

گرفتن دانش و مهارت هاي گوناگون و كشف مجهولات و نمونه برداري از ابزار كار و زندگي ديگر ملت ها، بخشي از تبادل فرهنگي به شمار مي رود. اين همان چيزي است كه اسلام آن را تاييد كرده است. پيامبر اكرم (ص) فرمود:

           اطلب العلم و لو كان بالصين                                                                             

دانش را فرا بگيريد، هر چند لازم باشد به چين برويد.                                      

 

بنابراين، تبادل فرهنگي كه همان ارتباط منطقي و درست فرهنگ هاست، مي تواند در پيشرفت ارزش هاي انساني و به سازي زندگي بشر سودمند افتد، زيرا همه مردم جهان از تجربه آگاهي و باورهاي درست يكديگر بهره مي برند و از آزمايش روش هاي نادرست آزموده شده بي نياز مي شوند. بر اين اساس، بايد از تبادل فرهنگي استقبال كرد. البته بايد توجه داشت كه خودباوري، اعتماد به نفس، شناخت و ايمان به ارزش هاي انساني و الهي فرهنگ خودي، پيش شرط پيروزي در عرصه تبادل فرهنگي است.

 

پيشينه تاريخي تهاجم فرهنگي

تهاجم فرهنگي، پديده اي نو و تازه نيست كه در قرن بيستم و با پيروزي انقلاب اسلامي به وجود آمده باشد. بلكه پيشينه اي به درازاي تاريخ دارد. برخلاف پندار ماده گرايان و برخي روشنفكران مادي، جنگ تاريخ، جنگ اقتصادي و تضاد طبقاتي نيست، بلكه همه جنگ هاي تاريخ، جنگ فرهنگي و جنگ اقتصادي و ارزش ها بوده است. مبارزه پيامبران الهي با مظاهر استكبار و طاغوت ها در طول تاريخ. نبرد دو فرهنگ بوده است: فرهنگ متعالي حق مدار و فرهنگ باطل.

فرهنگ حق، بينش توحيدي، اعتقاد به آزادي و آزادگي انسان ها از زنجير معبودها و طاغوت هاي بيروني و خواهش ها و هوس هاي دروني و برپايي قسط و عدل در جهان را ترويج مي كند. در مقابل، فرهنگ باطل دربردارنده دوگانه پرستي، بردگي و بندگي انسان ها، اسارت در دام بت هاي گوناگون، پيروي از هواهاي نفساني و حاكميت جور و ستم است. سرنوشت پيامبراني چون نوح، ابراهيم، موسي، عيسي، لوط، هود، شعيب و صالح كه در قرآن كريم بدان ها اشاره شده است، اين حقيقت را تاييد مي كند. بنابراين، تهاجم فرهنگي چيزي نيست كه امروزه به عنوان شيوه اي جديد به كار رود، بلكه در طول تاريخ بشر به شكل هاي گوناگون عليه انبياي الهي و حركت هاي انقلابي به كار گرفته است. در تاريخ پرفراز و نشيب اسلام، دشمن بارها از اين ابزار استفاده كرده كه داستان غم انگيز و عبرت آموز مسلمانان در اندلس، نمونه اي از اين تهاجم است.

تجديد حيات فرهنگي (رنسانس) در غرب و ظهور انديشه و فرهنگ جديد، ملاك ها و ارزش هايي را عرضه كرد كه با فرهنگ و ارزش هاي جامعه هاي ديگر، تفاوت اساسي داشت. پيشرفت فن آوري و ايجاد تمدن صنعتي در غرب، به گسترش ارزش هاي نوين كمك كرد و از اين فرهنگ جديد، زمينه را براي ظهور قدرت هاي سرمايه داري و نظام كاپيتاليستي فراهم آورد.

قدرت هاي جديد غربي كه براي استحكام و گسترش نظام سرمايه اي خود به منافع دست نخورده نياز داشتند، به استعمار سرزمين هاي جهان دست زدند و كشورهاي آفريقايي و آسيايي را زير سلطه خويش گرفتند. پيدايش استعمار، دگرگوني هاي اجتماعي و فرهنگي گسترده اي را در سرزمين هاي زير سلطه پديد آورد. استعمارگران غربي براي تثبيت سلطه خود بر سرزمين هاي جديد، به زدودن موانع فرهنگي در كشورهاي زير سلطه خود پرداختند. ساختن مدرسه ها به سبك غربي،‌ وارد كردن كالاهاي ساخت فرنگ و راه انداختن جريان هاي سياسي و مذهبي از جمله اقدام هاي آنان براي مقابله با فرهنگ بومي است. آشنايي جوامع گوناگون شرقي از جمله سرزمين هاي  اسلامي با تحولات غرب و نيز نفوذ عناصر آموزش ديده در مراكز تصميم گيري حكومتها و بي خبري رهبران اين كشورها. زمينه را براي نفوذ فرهنگ غرب آماده ساخته. انديشمندان و نويسندگان سرزمين هاي اسلامي نيز كه پيشرفت هاي علمي و اجتماعي غرب بر آنان سخت تاثير گذاشته بود،‌ مبلغ فرهنگ جديد غربي شدند. جور و ستم حاكمان، فساد درباريان و طبقات بالا، ورشكستگي اوضاع اقتصادي و اجتماعي از يك سو، زمينه را براي تحول فراهم و از سوي ديگر، راه را براي نفوذ سازمان هاي غربي مانند: فراماسونري باز مي كرد.

پس از تجزيه امپراتوري عثماني، بسياري از سرزمين هاي اسلامي به صورت كشورهاي جديد و براساس ناسيوناليسم شكل گرفتند و استعمار غرب به طور غيرمستقيم، به گسترش فرهنگ خود در اين كشورها پرداخت. در اين شرايط، جريان هاي اصلاح طلب كه خواهان دگرگوني هاي اجتماعي و سياسي بودند، زمينه رشد پيدا كردند. برخي از اين جريان ها وابسته بودند و برخي ديگر به صورت خودجوش و تنها تحت تاثير دگرگوني هاي جهان غرب، به اصلاح طلبي گراييده بودند. گفتني است در بيشتر كشورها به ويژه كشورهاي اسلامي، اين مساله با مبارزه ضداستعماري همراه بود. توده مردم اين كشورها بيشتر به مبارزه با استعمار و استقرار عدالت تكيه داشتند، ولي رهبران و روشن فكران آن به دموكراسي و آزادي مي انديشيدند. تمامي روشن فكراني كه درس خوانده غرب بودند يا با آن فرهنگ آشنايي داشتند، به تقليد از رنسانس، خواستار تحول فرهنگي و مذهبي در جامعه اسلامي خود بودند. غرب نيز به چنين جريان هايي دامن  مي زد يا خود، چنين جنبش هايي را به راه مي انداخت.

بايد دانست مهم ترين مانع بر سر راه غرب براي نفوذ در سرزمين هاي اسلامي فكر ديني و فرهنگ اسلامي  بود كه هيچ گونه نفوذ فرهنگي، اقتصادي و سياسي غرب را تحمل نمي كرد.

به طور كلي، اصلاح طلبان را مي توان در سه گروه دسته بندي كرد:

1-  اصلاح طلباني كه دين جديدي را عرضه مي كردند. فرقه هايي مانند: قاديانيه در هند، وهابيت در عربستان و بهايي گري در ايران كه مي توان تمامي آنان را «وابسته» دانست.

2-  روشن فكراني كه اساساً رنگ مذهبي نداشتند و اصلاح طلبي آنان بدين معني بود كه دين را مانع هر گونه تحول و پيشرفتي مي دانستند و خواستار حذف دين از همه شؤون اجتماعي ـ سياسي بودند. در ايران. افرادي مانند آخوندزاده و ميرزا ملكم خان از اين گروه بودند.

3-    كساني  كه به تلفيق ارزش هاي جديد غربي و فرهنگ اسلامي معتقد بودند و ستيز با مذهب را روا

 نمي دانستند.

به طور كلي، هر سه گروه معتقد بودند كه براي رسيدن به قافله تمدن و پيشرفت مي بايست تحولي فرهنگي، در جامعه صورت گيرد. آنان چاره اين كار را در دين پيرايي مي دانستند و از شعار سه گانه فراماسونري؛ يعني آزادي، برادري و برابري هواداري مي كردند.

فرهنگ و تمدن غرب پس ازرنسانس، بااصالت دادن به انسان و ترويج اومانيسم، درصدد نفي مذهب ها و فرهنگ هاي غيرغربي برآمد.

نظريه پردازان و انديشمندان غربي به ويژه صاحب نظران علوم اجتماعي و تربيتي با طرد دين باوري و آموزه هاي آسماني كوشيدند انسان را جايگزين خدا و دانش را به جاي دين و مذهب معرفي كنند. آنان حتي دين را زاييده ترس و جهل بشري و افيون جامعه معرفي و دوران مكتب هاي آسماني را پايان يافته قلمداد كردند.

غربيان براي گسترش حاكميت اقتصادي شان بر ديگر كشورها و به دست آوردن منابع و منافع بيشتر كوشيدند با تحريف و مسخ فرهنگ ديگران، آنان را از خود بيگانه و بي هدف كنند و فرهنگ غربي را در ميانشان حاكم گردانند. آنان براي رسيدن به اين هدف، با به كارگيري ابزارها و روش هاي آشكار و پنهان و با ترس ووحشت افكني، زمينه گسترش فرهنگ غرب را در سطح جهان فراهم آوردند.

با اين حال، بايد گفت فرهنگ غرب با وجود دست آوردهاي شگرف و حيرت انگيز فني و تكنولوژي اش نتوانسته است نابساماني هاي فكري و رواني بشر را پاسخ گويد. انسان سرگشته و نگران معاصر، بيش از هر زمان ديگر از ابتذال فرهنگي و سقوط مباني اخلاقي، خودكامگي ها، قدرت پرستي ها و ستمگري هاي هم نوعانش رنج مي برد، به گونه اي كه صاحب نظران آزاده غربي نيز فروپاشي تمدن غرب را پيش بيني

مي كنند و در پي ترسيم آينده اي متفاوت با وضع موجود هستند. آنان معتقدند فروپاشي اخلاقي غرب در نتيجه ترويج مكتب هاي منحرف فكري مانند: اومانيسم(انسان مداري)، ليبراليسم (آزادي بي حد و مرز) و در پي آن نهيليسم (پوچ گرايي) است كه پس از جنبش رنسانس در راستاي مذهب ستيزي، پايه گذاري شدند. بدين سان بشر امروز با اصالت دادن به فن آوري و اقتصاد، در چنگال زندگي ماشيني گرفتار آمده و سيطره فن آوري، شأن او را نيز در حد يك ماشين كاهش داده است، به گونه اي كه زندگياش بدون معنا و فضيلت و هدف شده و به پوچي روي آورده است.

سلطه گران در سراسر نيم قرن اخير با همه توان كوشيدند جهان بيني اومانيسم را در همه جهان به ويژه كشورهاي اسلامي گسترش دهند و با ايجاد سرسپردگي مطلق و وابستگي همه جانبه سياسي، فرهنگي و اقتصادي، به غارت فرهنگ و منابع اين كشورها بپردازند. آنان در اين راستا، با برانگيختن عناصر خودباخته آن كشورها، فرستادن ميسيونرهاي مسيحي به عنوان سپاهيان صلح و يا به كارگيري توان فن آوري فرامدرن در صنعت ارتباطات برنامه هايشان را پيش بردند. غربيان با به كارگيري تمام شيوه ها و ابزارهاي ويران كننده، بر آن هستند تا فرهنگ الهي  كشور را كه بر محور بينش توحيدي پايه گذاري شده است و مانند سد مستحكمي عمل مي كند، از ميان بردارند.

 

آن چه امروزه سلطه گران را بيش از هر چيز ديگري به وحشت انداخته است، قدرت اسلام و حضور فعال آن در عرصه هاي گوناگون سياسي، اقتصادي و فرهنگي است. از اين رو، طبيعي است كه استكبار جهاني، جهان اسلام را كه همواره در برابر تجاوزهاي فرهنگ غرب ايستاده است، به شدت آماج يورش شديد فرهنگي خود قرار دهد. غرب با ترويج فرهنگ و انديشه مادي و نشان دادن مظاهر فريبنده دنياي صنعتي بر آن است تا در فرهنگ اصيل اسلامي رخنه كند، ارزش ها و باورهاي ديني را سست سازد و كمكم ريشه باورهاي امت اسلامي را بخشكاند. سپس دست آورد تمدن غرب؛ يعني فن آوري جديد (البته سراب گونه و رنگ آميزي شده آن) را به مردم نشان دهد و سرانجام آنان را در منجلاب فساد ـ كه زاييده فرهنگ جديد غرب است ـ غرق سازد!

انگيزه اين تهاجم در نخستين گام، ايجاد فضاي خوباختگي و روح بي تفاوتي در جامعه نسبت به ارزش هاي اصيل خودي و ويراني هويت مذهبي و ملي آن جامعه و در گام بعد، ايجاد جامعه اي تازه است كه انديشه ها و باورهاي جهان غرب را بپذيرد و عقايد و ارزش هاي ديني و فكري خود را دور بريزيد. در اين صورت، با نابود شدن فرهنگ ملي يك كشور، زمينه براي سلطه همه جانبه استكبار جهاني هموار خواهد شد. آن چه امروز سلطه گران با بهره گيري از فن آوري ارتباطات و برنامه هاي ماهواره اي و با شعار تحقق دهكده جهاني و همسان سازي فرهنگي براي جهاني كردن فرهنگ خود تبليغ مي كنند، در راستاي همين اهداف شيطاني طرح ريزي شده است.

بايد دانست در دوران معاصر به ويژه در نيم قرن اخير، با جريان سازمان يافته اي عليه فرهنگ اسلامي و انساني در كشورمان روبه رو هستيم كه برخي موارد آن بدين شرح است:

       1-    شكستن جامعه سنتي ايراني و نفي ارزش هاي  حاكم بر آن.

       2-    گسستن رابطه نسل جديد ايران با تاريخ فرهنگ پربار اين كشور.

       3-    گسترش فساد و فحشا.

      4-    گسترش دنياگرايي و زندگي مصرفي.

       5-    سرگرم كردن مردم به مسايل بي ارزش و بازداشتن آنان از انديشيدن.  

       6-    تفرقه افكني ميان گروه هاي گوناگون مردم. 

       7-    ايجاد بدبيني به معارف اسلامي.

       8-    كمك به گسترش بي سوادي.

      9-    تبليغ جدايي دين از سياست.

10-     سست كردن مردم در تقليد از مراجع ديني.

 

پيشينه تهاجم فرهنگي غرب در ايران

دگرگوني و تحول در فرهنگ ها در پي دو علت پديد مي آيد:

       1-    علت پذيرندگي؛   

    2-     علت فاعلي. 

تا زماني كه روح فرهنگي مستقل در جامعه اي زنده است ومردم به ويژه انديشمندان جامعه نسبت به حقيقت آن فرهنگ اشراف دارند. هرگز فرهنگ ديگري نمي تواند به آن جامعه هجوم آورد و آن را نابود كند.

تاريخ بيانگر اين حقيقت است كه فرهنگ هاي زنده از تمامي فرهنگ ها بهره برده و آن ها را در خود حل كرده اند. البته وقتي به هر دليلي، روح حاكم بر فرهنگ ملي از ميان برود و  مردم به ويژه انديشمندان، آشنايي خود را با آن فرهنگ از دست بدهند، آن فرهنگ آسيب پذير مي شود و هر فرهنگ مسلط ديگري را           مي پذيرد.اين حالت انفعالي، علت پذيرندگي است. در اين صورت، فرهنگ بيگانه مي تواند به سرعت دراين فرهنگ فراگير شود تا جايي كه ماهيت آن را نيز تغيير دهد. اين علت دوم را علت فاعلي گويند.

تاريخ ايران از گذشته تاكنون، شاهد دگرگوني هاي بنيادين بوده است. در زمان حمله اسكندر مقدوني به ايران، فرهنگ ايراني در حال ركود بود و انديشمندان ايراني نسبت به حقيقت آن بيگانه بودند. به همين دليل، اسكندر توانست پس از پيروزي نظامي بر نيروهاي ايراني، فرهنگ و تمدن آن را به شدت دگرگون كند. تا جايي كه ايران حتي پس از حكومت سرسخت ساساني،‌ نتوانست خود را از آموزه هاي فرهنگ يوناني كه به وسيله اسكندر و جانشينان وي حاكم شده بود،‌ برهاند.

هم چنين ايران در عصر اسلامي پس از تجربه بسيار پربار و نشان دادن جلوه هاي برتري از تمدن اسلامي، در زمان صفويه، كم كم زمينه اي (پذيرنده اي) براي نفوذ پذيري يافت. از آن پس، گروهي از جمله ميسيونرهاي (مبلغان مسيحي) مذهبي از غرب راهي ايران شدند و توانستند بنياد انديشه غربي را نخست در ميان درباريان و سپس در مجامع علمي، فرهنگي، همگاني سازند. تا جايي كه حاصل فعاليت آنها به توده جامعه ايراني نيز كشيده شد. جامعه ايراني تا پيش از صفويه با وجود ارتباط با فرهنگ ها و تمدن هاي گوناگون، به ويژه چين كه در مسير جاده ابريشم قرار گرفته بود،‌هرگز نسبت به آنها خودباختگي نشان نداد و فرهنگ و تمدن مستقل اسلامي خود را نگاه داشت و آثاري پديد آورد كه امروزه نيز جزء شاه كارهاي بزرگ تاريخ بشر به شمار مي آيد.

نقش ميسيونرهاي مذهبي در نفوذ فرهنگي به ايران ؛

 برژنسكي در كتاب «ميسيونرهاي كليساي انجيلي در رابطه امريكا با ايران دوره پهلوي» مي نويسد: 49 سال پيش از آن كه نخستين ديپلمات امريكايي استوارنامه خود را در تهران تسليم كند، ميسيونرهاي كليساي انجيلي وارد ايران شدند،‌آن ها پيش از جنگ دوم جهاني زنجيره اي از مدرسه ها و بيمارستان ها را در ايران اداره مي كردند. اين مدرسه نخستين بار در ايران، آموزش به سبك غربي را رايج كردند. ميسيونرها مي كوشيدند مردم ايران را به نسخه هاي محلي و پروتستان هاي مدرن امريكايي تبديل كنند. برژنسكي، فعاليت هاي آموزشي گروه هاي ميسيونري را در ايران گسترده توصيف مي كند، و مي گويد:

ميسيونرها براي آموزش ادبيات غربي، رياضيات، علوم و انجيل، مدرسه هايي تأسيس كردند.
آن ها مي خواستند ايران را تغيير دهند و به صراحت مي گفتند: مدرسه هاي ما طعمه هايي است كه با آن ها مسلمانان راشكار مي كنيم. هيأت هاي ميسيونري در ايران، از قدرت و ارتباطات قوي با حكومت برخوردار بودند. مقام هاي امريكايي به دربار ايران گفته بودند كه اعضاي كليساي انجيلي، شغل هاي مهمي دارند و اگر ايران مي خواهد در امريكا سابقه خوبي داشته باشد، به يقين به سود تهران است كه اثر خوبي در ميانشان بر جاي بگذارد.

نوشته شده توسط گروه علوم اجتماعی شهرستان بشرویه در 1:1 |  لینک ثابت   •